فكر ميكرديم عاشقي هم بچگي است
اما حيف اين تازه اول يك زندگي است
زندگي چيزيست شبيه يك حباب
عشق آبادیه زيبايي در سراب
فاصله با آرزو هاي ما چه كرد
كاش ميشد در عاشقي هم توبه كرد
می رویم تا بمانیم ...
از این دنیا می رویم تا... آنجا بمانیم...
این همه نعمت داریم... نه برای اینکه بمانیم ...
برای اینکه پند بگیریم... تا خود را بیابیم !
نگاه کن به گستره ی هستی... نگاه کن ...
کجایی....آی انسان... تو که اشرف مخلوقاتی کجایی؟!
نگاه کن ... به آسمان... به زمین... به آب... به گل و گیاه... نه...به خودت !
خدا را می بینی؟حس می کنی؟! همه جا هست ...
با توست ...
پس با او باش ...!
I don't mind where you come from
As long as you come to me
I don't like illusions I can't see
Them clearly
I don't care no I wouldn't dare
To fix the twist in you
You've shown me eventually
What you'll do
I don't mind...
I don't care...
As long as you're here
Go ahead tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same
Hours slide and days go by
Till you decide to come
And in between it always seems too long
All of a sudden
And I have the skill, yeah I have the will
To breathe you in while I can
However long you stay
Is all that I am
I don't mind...
I don't care...
As long as you're here
Go ahead tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's always the same
Wrong or right
Black or white
If I close my eyes
It's all the same
In my life
The compromise
I close my eyes
It's all the same
Go ahead say it you're leaving
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same

مرا این گونه باور کن...
کمی تنها ،
کمی بی کس ،
کمی از یادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده ،
خدا دیگر کجا رفته...؟!
نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟
که شاید هم به جرم آن
غریبی و جدایی هست.
می روی
دوباره می آیی
آتش میزنی روح خسته ام را
خاکسترم می کنی
نا آرامم می کنی
و باز.... می روی...
من می مانم و این دل خاکستری...
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار ا
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
به من تکیه کن!من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را در آن بنهی!تمام روحم را آعوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی!تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم٬ دستی می کنم تا گیسویت را نوازش کند!تمام بودن خود را زانویی می کنم تا در آن به خواب روی!خود را٬ تمام خود را به تو می سپارم تا هرچه می خواهی از آن بیاشامی٬ از آن برگیری٬ هرچه بخواهی از آن بسازی٬ هرگونه بخواهی باشم!از این لحظه مرا داشته باش...

